دلم نوشتن می خواد.اما نمی دونم از کجا شروع کنم.....این هفته برای ما خیلی بد بود.بدتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم. جمعه هفته پیش بود که از صبح آماده شدیم تا بریم مراسم چهلم پدر شوهرٍخواهر شوهرم.جایی که باید می رفتیم با شهر ما 1 ساعتی فاصله داشت.رفتیم و رسیدیم و مراسم هم تموم شد و برگشتیم.قبل برگشتن اونجا یکی از برادرهای همسری که اونها هم یه شهرستان دیگه هستن دیدیم.همگی خوشحال بودیم.آخه خانومش اجازه رفت و آمد نمیده بهش و همه دیر به دیر می بیننش.بیچاره دور از چشم خانومش اومد و با همه احوال پرسی کرد.(البته تو ضیح بدم که این خواهر و برادر همسری دو تاشون هم عروس و داماد یه خونواده شدن.یعی خواهر شوهرم با پسر اونا ازدواج کرده و برادر شوهرم هم با دخترشون.)خلاصه ما برگشتیم و اومدیم خونه مامان اینا تا مامان شام درست کنه همسری گفت من یه کم بخوابم.ساعت حدود 8 شب بود موبایل همسری زنگ خورد.دیدم اسم برادر شوهر خواهر همسری افتاده.نگران شدم.بیدارش کردم تا جواب بده.یهو دیدم رنگ همسری مثل گچ سفید شد و داد زد یا ابولفضل و دیگه نتونست چیزی بگه.مامان زودی براش آب آورد و به زور حرف زد که داداشم اینا تو راه برگشت تصادف کردن.(همون برادر شوهرم که گفتم)گفتم خوب چی شده؟گفت نمی دونم معلوم نیست.نزدیکیهای شهر خودشون دارن می برنشون بیمارستان.زودی زنگ زدیم به یکی از دوستای همسری که اونجا زندگی می کرد که بره خبر بیاره.اما خبری نشد که نشد!که دوباره زنگ زدن که احمد یعنی برادر شوهرم فوت کرد! باورم نمی شد.خیلی جوون بود!چه طور ممکنه!همسری حال خوشی نداشت.تا حالا اینجوری گریه کردنشو ندیده بودم!مگه می شه یه انسان اینقدر مظلوم باشه.به خدا خیلی اروم با شخصیت و ماه بود.من شخصا خیلی نسبت بهش احترام قائل بودم.اما رفت! جنازه رو آوردیم شهر خودمون.واقعا مراسمی که در شان خودش بود برگزار شد.تشیع جنازش اونقدر ازدحام بود که نگو.چون خودش با اینکه فقط ۴۸ سالش بود اما شهره عام و خاص بود به خاطر طرز برخوردش!همش سعی کردم کنار همسری و مادرشوهرم باشم.آخه داغشون واقعا سنگینه.باور کنید کاش فقط سر یه سوزن به یکی بدی می کرد تا آدم می تونست نسبت بهش کینه داشته باشه.اما نبود.تحصیلکرده،آقا به تمام معنا!اما بدیش این بود که یه زن بی شخصیت گیرش افتاده بود.همکاراش حتی به همسری گفته بودن بیچاره از دست زنش خیلی عذاب کشید.اونقدر که خودش با شخصیت بود همسرش متاسفانه نه....! قربانی یه ازدواج فامیلی یا یه رودربایستی مسخره شده بود.تصادفش هم در کمال ناباوری می دونید علتش چی بود؟بچه هاش می گفتن مامان پشت نشسته بود.واسه بابا میوه پوست کند تا بده. بابا گفت دستم نمی رسه یه کم بیا جلو .مامان گفت مشکل خودته.خم شو بگیر!اونم تا دستشو بیشتر دراز می کنه عقب کنترل ماشین از دستش می ره و چپ می کنه و چون کمربندشو به خاطر گرفتن میوه یه لحظه باز کرده از ماشین پرت می شه بیرون!به همین سادگی!...... خوب یادمه پارسال یواشکی و دور از چشم زنش اومد خونه ما.بهمون کادو داد و کلی معذرت خواهی کرد که من از شما شرمنده هستم که تو این ۴ سال تا حالا نیومدم خونتون.منم گفتم این چه حرفیه خونه خودتونه هر وقت تشریف آوردین قدمتون روی چشم.اولین و آخرین بار اومدنش بود!ولی من که سهله حتی برادرا و خواهرا و مادرش خونشونو ندیدن! واقعا من از رفتارای این زن تو حیرتم!اصلا یه قطره اشک از چشمش نیومد!آدم هم اتاقیش باشه حداقل یه قطره اشک میریزه چه برسه به همسر!یعنی 17 سال زندگی هیچ حرمتی نداشته؟! اصلا نذاشت دست مادر شوهرم و خواهرا به بچه ها بخوره.بیچاره ها تو حسرت موندن.خودش هم اصلا تو مراسم نیومد!هنوز هم تو حیرتم!درسته من خودم هم از دست خونواده همسری ناراحت می شم.اما این دیگه چیزی نیست که بخوای تلافی کنی.احمد دیگه نیست!خیلی دلم می خواد برم بگم وقتی میشستی همه جا می گفتی من بدبخت شدم که با این ازدواج کردم حالا که مرد خوشبختی؟!نعمت بزرگی دستش بود که قدرشو ندونست! به همه اونایی که مشکل دارن می خوام بگم قدر لحظه هاتونو بدونید.آدم از یه لحظه بعدش خبر نداره!سخت نگیرید به خودتون و همسرتون.همسراتونو اونطوری که هستن بپذیرید.ناشکری نکنید!شاید بعد مثل این اتفاق دیر باشه....... بچه ها لطفا برای شادی روح برادر همسری که انسان خیلی بزرگی بود یه فاتحه بخونید!
وایییییییییییی لیلی جون از ته قلبم بهت تبریک میگم.درک میکنم داغ عزیز خیلی سختهههههههه.خیلیییییییی.من کشیدم
عجب زنی.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
مرسی گلم.لطف کردی.خدا رحمتش کنه.
عزیزم مو به تنم سیخ شد
باور کن از مظلومیتش گریه ام گرفت
تسلیت می گم ان شالله غم آخرتون باشه
روح اش قرین رحمت
خدا بیامورزتش
بقای عمر شما کنار عزیزاتنون
مرسی عزیزم.لطف کردی.خدا همه رفتگانو بیامرزه.
وایییییییییییی لیلی جون شرمنده من به جای تسلیت نوشتم تبریک
به خدا شرمندم عزیزم
ةآره عزیزم متوجه شدم.اشکال نداره خوب آدم اشتباه می کنه دیگه!
سلام لیلای عزیزم
اونقدر باهات حرف دارم که شاید بتونم اندازه چند صفحه برگه آ 4 تایپ کنم. خیلی متاثر شدم. خدا رحمتشون کنه. من فاتحه خوندم. حیف از این مرد با ارزش که گیر زن بی ارزشی افتاده بود. بنده خدا ...
ان شاء اله با ائمه محشور بشن.
منهم باهات موافقم که همسر هر چقدر هم که ناسازگارباشه دیگه انسان که هست؟؟؟ جاریت شاید حالا قدرهمسر خدا بیامرزش رو بدونه....
کمک همسرت کن که این مصیبت رو تحمل کنه. باهاش باش.... اینروزها خیلی بیشتر از سابق بهت نیاز داره لیلا جان.
خدا بهتون صبر بده نازنینم....
امیدوارم زنش دیگه الان به این واقعیت پی ببره که چه چیزیرو از دست داده!من و همسری بعد این جریان تصمیم گرفتیم بیشتر قدر با هم بودنو بدونیم.از سر مسائل بی اهمیت راحتتر بگذریم و سعی کنیم همیشه در کنار هم شاد باشیم.
آخی خدا رحمتش کنه
مرسی خانومی.خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه.
خدا بیامرتش لیلا جون .
خوب زودتر میگفتی براش نماز میخوندیم. لابد زنش الان تو دلش شاده و خوشحال اما بزار دو ماه بگذره تازه میفهمه چه بدبختی گریبانگیرش شده
مرسی گلم.آره به نظر من ما هر چی هم بگیم زن باید مستقل باشه و ...اما مرد تاج سر یه زنه.همین طور زن برای مرد.خدا سایه همه همسرارو بالا سرمون نگه داره.
واقعا تسلیت میگم آدمای مظلوم همیشه اسیر دست ظالم میشن خدا رحمتش کنه
مرسی گلم.خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه.
واااای لیلا باورم نمیشه
به همین سادگی رفت؟
خدایا
موهای بدنم سیخ شد
خدا رحمتش کنه
تسلیت میگم
آره عزیزم.میبینی مرگ تو دو قدمی ماست و ما هیچ وقت فکرشو نمی کنیم.
کاش منم به همین سادگی بمیرم...
خدا رحمتش کنه وبه شما و شوهرت صبر بده عزیزم
خدا نکنه عزیزم.انشالا 100 سال زنده باشی.ممنون گلم.
روحش شاد...
ممنون گلم.
لیلا جون دوست خوبم بهتون تسلیت میگم انشالا خدا همسرتوبرات نگه داره وهمیشه درکنارهم روزای خوبی داشته باشین واقعا متاسف شدم
ممنون خانومی لطف کردی.
به پسر کوچولوی من هم سر بزن تا خوشحال بشه
ممنون
به روی چشم.ممنون که سر زدین.
روحش شاد
حتماًهمین طوری بوده که تعریف میکنی
اما خانمی بعضی وقتا بعضی آدما خوبن اما برادر شوهر خوبی هستن یا پدر خوبی هستن اما نمی تونن شوهر خوبی هم باشند به هر حال یه جایی مشکل هست که اون زن اینجوری عمل کرده و در هر اختلافی نمی تونه یکی کاملاً بی نقصیر باشه تا پای درد دل اون زن ننشستی قضاوت نکن
مسلماًاون هم حرفهایی واسه گفتن داشته
ولی مرگ ساده ای بوده میتونست اتفاق نیوفته اگه ادما میتونستن یه ثانیه بعد رو ببینن
اتفاقا من همینطوری فکر میکنم.صد در صد اشتباه از طرف اینا هم بوده که جاریم اینطور رفتار می کرده.اما من می گم همه چیز به کنار زندگی زناشویی خواه نا خواه یه حرمتهایی ایجاد می کنه که ادم باید نگهش داره.
لطف میکنی با اجازه منم میخوام لینکت کنم ممنون از رمز
خواهش می کنم مایه افتخاره برای من!
چرا هیچکس مثل من حال ن.شتن نداره؟؟؟
آره خانومی اصلا حالم خوش نیست.
به به به
قالب نو مبارک
خیلی قشنگه
مرسی گلم.یهو زد به سرم تغییرات بدم.
سلام خانوم
قالب جدید مبارک
خیلی شیکه عزیزم
مرسی گلم.با چشمای قشنگت می بینی!
خدا رحمتش کنه...خیلی سخته آدم خوبی از این دنیا بره...
واقعا که چه همسری...
ما هم تو اقواممون یه جوونمرگ داشتیم 35 سالش بود...5 سال بود ازدواج کرده بود ولی معلوم بود از زندگیش راضی نیست ولی اصلا حرف نمی زد و از زندگیش چیزی نمیگفت...تو 35 سالگی سکته کرد از ناراحتی...
زن بد و مرد بد و خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه که آفت عمره
خدا همشونو رحمت کنه.قدیمیا درست گفتن که خدا آدم اهل قسمتت کنه!
Loading… ████▒▒ 10% Loading… ████▒▒ 20% Loading… ████▒▒ 30% Loading… ████▒▒ 40% Loading… ████▒▒ 50% Loading… ████▒▒ 60% Loading… ████▒▒ 70% Loading… ████▒▒ 80% Loading… ████▒▒ 90% . . . . . . . . . . . . UPДм
کجایی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟
هستم خانومی.اما نمی دونم چرا حوصله نوشتن ندارم.